تبليغاتX
روزهای خاکستری من
روزهای خاکستری من

واسه آقای ف. می گفتم، می گفتم که چه مملکت گل و بلبلی داریم که وقتی چند روز بارون بیاد پشت سرش هم چند روز تلفن قطعه! چون سیما خیس می خوره!!!!! در نتیجه اینترنت هم بی اینترنت! در نتیجه ارتباط با دنیای بیرون فرت!!!! تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

در نتیجه نتونستم بیام این جا درجات ذوق مرگیم رو اعلام کنم! از اینکه دیروز اعلامیه ی  بورد رو که دیدم بالا پایین می پریدم! متن اعلامیه حاوی این مطلب بود که به مدت سه هفته کلاسای سمیولوژی ما تو خود بیمارستان تشکیل می شه و ما می تونیم معاینه رو به صورت واقعی و عملی یاد بگیریم! یعنی به عنوان یه پزشک بالا سر مریض بریم! انقدر ذوق مرگ و خوشحال بودم که این خوشحالی به همه سرایت کرده بود و چون نمی تونستم بیام و این جا بنویسم بخش اعظمش رو نثار آقای ف. نمودم که ایشون رو هم گویا خیلی هیجان زده کردم!

من بی جنبه اصلا شب خوابم نمی برد! ساعت ۳:۳۰ خوابیدم! صبح هم مثل دخترای خوب خودمو تر تمیز کزدم و روپوش و کیف و کتاب رو برداشتم و سوار ماشین شدم و به سمت بیمارستان با خوشحالی حرکت کردم! آهنگ آوریلم تا ته زیاد کرده بودم!

سحر و الهام رو جلوی در بیمارستان دیدم و با هم رفتیم تو. خدایی محیط بیرون بیمارستان که خیلی قشنگ بود. رو دامنه ی کوه بود و دور تا دور پر بود از درختای زرد و نارنجی و قرمز پاییزی که آدم رو دیوونه ی خودش می کرد! خلاصه اینکه با هیجان رفتیم تو و بچه ها رو پیدا کردیم. اول رفتیم تو رختکن و روپوشامونو پوشیدیم و بعد اومدیم بیرون بخش نفرولوژی وایسادیم تا بیان آموزشمون بدن!!!!

حالا د وایسا! نه یه دقیقه و دو دقیقه! به همون نام و نشون ۵۰ نفر آدم ۱ ساعت وایسادن بیرون بخش و هی به خودشون دلداری دادن که برنامه ریزی شده و حتما یکی میاد و الان رزیدنت میاد و ... بزک نمیر بهار میاد...!!! تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

داشتم احساس خفقان می کردم. محیط بیمارستان افتضاح کثیف و بدبو بود و حتی یه چهارپایه نبود که بتمرگی!!!! ( از خیر صندلی گذشته بودیم دیگه! ) همه همین جوری عصبانی یه گوشه وایساده بودن و نگای هم می کردن! به هر کسی که می گفتیم می گفت ما خبر نداریم و باشین حالا! دیگه خون داشت خونمو می خورد!!!!

بالاخره چندتامون رفتیم یه بخش دیگه و گفتیم بیاین مارو جمع کنین آخه! مثلا دانشگاه واسه ما این جا کلاس گذاشته!!!  و ما با این پاسخ مواجه شدیم که : عجب! نمی شه! به ما ربطی نداره! آموزش دادن شما که با ما نیست! ما اصلا وقتشو نداریم! جاشو نداریم! می تونید تو این اتاق بشینید تا یه فکری براتون بکنیم و یه کاریتون بکنیم!!!!

در یه اتاق رو برامون باز کردن که گویی اتاق دکتر بخش بود! نمی دونم! 

دیدیم باز اتاقه یه چهار تا صندلی و یه تخت بیمار داره که بتونیم روش بشینیم و انقدر هم گرم نیست که هلاک بشیم! در نتیجه رفتیم و یه نیم ساعتی هم اون جا دور هم نشستیم!!!!

خلاصه اینکه به زور یه رزیدنت پیدا کردیم و به صورت گروه های ۳۰ نفری می ریختیم رو مریض بیچاره! مریضا سکته نمی کردن خیلی بود! تو فکر کن ۳۰ نفر بریزن تو یه اتاق گرم و کثیف و تنگ که ۳ تا هم مریض توشه! گویا این رزیدنت هم دلش به حال ما سوخته بود و خواسته بود یه نیم ساعتی فداکاری کنه! چهار تا دری وری گفت و عرق ریزون رفت! همه ی اتاقا هم به پنجره هاش یه قفل زده بودن به چه گندگی!  دیگه اینکه فقط شما بدونین خیلی جورمون جور بود!!!

در تمام اون مدت به تنها چیزی که فکر می کردم مریضای بیچاره بودن. آدمایی که از ناچاری از روستاها و شهرهای اطراف اومده بودن به امید مداوا، اون وقت می شدن موش آزمایشگاهی. دیگه به این فکر نمی کردم که استادمون برگشت گفت به من ربطی نداره که می خواین پزشک بشین! متاسفم! خودتون باید یاد بگیرین! به این فکر نمی کردم که ما اون جا ۴ ساعت تموم الاف شدیم و تحقیرمون کردن که چرا اصلا اینجایین؟! به ما چه؟! یکیشون که علنا گفت من اصلا دوست ندارم شما یه چیزی یاد بگیرین...!!!

آخرشم یه دانشجوی سال بالاتر اومد و یه عکس رادیولوژی ریه رو شروع کرد توضیح دادن! اونم در صورتیکه ما اصلا واحد ریه پاس نکردیم!!!!!  بهمونم گفت این جوری چیزی یاد نمی گیرین. باید با یه پزشک آشنا بیاین و شب ها بیمارستان بمونین! باید انقدر بمونین تا یاد بگیرین. گفت درسای تئوری رو فراموش کنین. این جا دنیای دیگه ایه!

در تموم این مدت با چشم اشکی و یه دل خون نگاه بیماری می کردم که انداخته بودنش تو یه اتاق مثل انباری، بدون همراه. شکمش آب آورده بود و منو یاد دور از جون، صد قرآن به میون، بابا می انداخت. بابا هم شکمش آب آورده بود. اما بابا تو بیمارستان مهر بود و این بیچاره تو این آشغال دونی. بابا ۳ نفر واسش خون گریه می کردن و تنهاش نمی ذاشتن، تو مراقبت های ویژه ی پیشرفته بود، شبی ۲ میلیون و این بیچاره این جا...تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

یه ذره کمکش کردم. لیوانی رو که خواست دستش دادم. دمر افتاده بود رو تخت و خلط بالا می آورد. راه تنفسش بسته شده بود. یکی اومد یه ذره کمکش کرد و بعد رفت. نگام به عکس رادیولوژی ریه بود اما تو دلم خون گریه می کردم...

چشمام اشکی بود و عکس رو تار می دیدم اما گوشام سرفه های مرد بیچاره رو می شنید...

فقط زیر لب می گفتم خدایا خودت به فریاد بنده هات برس.

هر مریضی رو صد بار معاینه کردن بچه ها! از خودشون! بدون کوچیکترین راهنمایی بالا سرشون! مریض بیچاره اصلا نا نداشت که بگه من خسته شدم! آخه ۵۰ نفرین!

یاد لحظه هایی می افتادم که بالا سر بابا یه تیم پزشکی بود و کسی حق نداشت تو اتاق خصوصیه بابا بره تا آروم باشه. یاد پزشکایی افتادم که هر کدوم تحصیل کرده ی آمریکا بودن و یاد یمارستانی افتادم که بیشتر شبیه هتل بود تا بیمارستان.

خیلی ناراحت شدم واسه همه ی اون آدمایی که تو این مملکت باید زیردست باشن. ناراحت شدم واسه همه ی اونایی که بی پولن. اینجا فقط جای پولداراس!!!!

ناراحتیم به حدی بود که با همون روپوش سفید و با گریه از بیمارستان اومدم بیرون. سوار ماشین شدم و رفتم خونه...

ناراحتیم از خورد شدن خودم و هم کلاسیام بود. از خورد و زیردست شدن همه ی اون مریضای اون بیمارستان کوفتی...

یاد این افتادم که چقدر شب قبلش خوشحال بودم! وقتی رسیدم خونه اول شماره ی بابا رو گرفتم و بهش گفتم کتاب سمیولوژی رو برام بخره. بعد هم به مامان گفتم به دایی بگه به من پزشکی آموزش بده!!!!

به داییم گفتم به من یاد بده چون اونا دوست ندارن من چیزی یاد بگیرم! بعد یادم افتاد دایی مدرک تخصص بیهوشیشو از دانشگاه ایتالیا گذاشت کنار و رفت پایین شهر و شروع کرد به مداوای مجانی! یادم افتاد دایی پزشک کمیته ی امداد شد و پول رو تا حد زیادی فراموش کرد. یادم افتاد دایی از خیلیا ویزیت نمی گیره. یادم افتاد دایی خیلی جاها از خودش گذشت...

خدایا کمکم کن تا بتونم دست همنوعانم رو بگیرم...

کمکم کن که نشم مثل دیوای اون بیمارستانی که امروز با لگد و فحش جلوی چشمام یکیو از بخش پرت کردن بیرون چون دارو می خواست...

هیچ وقت امروزو یادم نمی ره...!!!

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0:37 توسط خودم!| |
چقده قلب و خون زیاده! وقتی سنگ بزرگ برمی دارم عین یک عدد دراز گوش تو گل می مونم! اونم چه جور ! همین جوری موندم کدوم ورشو بگیرم! شاید سر کلاسا نرم و به جاش برم کتاب خونه. لااقل یه حجمی ازش کم بشه! ( آیکونه خاروندن سر و نگاه کردن به زانوهای در گل مانده! )

این استادا هم یا نمیان و ما رو الاف می کنن، یا اگه بیان هم که درست درس نمی دن. هییییییییییی...!

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 16:51 توسط خودم!| |
هم اکنون داریم از حال می رویم! امروز علنا نقش یک راننده را برای اعضای خانواده بازی می کردیم و بسی رانندگی به عنوان یک عدد حمال آزاردهنده و خسته کننده است. در حدی که نزدیک بود دو دفعه ماشین را شدیدا بمالانیم به این ور و آنور!!!!! سکته هم زدیم بسی هوار تا!

نمی دونم چرا هی انقدر من دلم جامدادی می خواد! جامدادی و دفتر و خودکار و خط کش و ...!!! انقدر به آناهیتا امروز حسودیم شد که نگو! از این جهتم تعجب کردم که من آدم حسودی نیستم اما وقتی دیدم داره مشق ریاضی می نویسه و من مشق ریاضی ندارم و خودمم بکشم از تو این رشته یه فرمول، یا اصلا تو بگو یه جمله ی ریاضی، اصلا تو بگو یه حرف، در بیاد، در نمیاد، خیلی بیشتر حرصم گرفت!!!! اونم من که می مردم واسه ریاضی و فیزیک! شاید باورت نشه اما می رم تست ریاضی می زنم! قایمکی می رم این کتابای همشیره رو نگاه می کنم و اشک شوق می ریزم که کتاب ریاضی تو دستم گرفتم و نمردم!!!!! چی می شد چهار تا مسئله ی پرتقال فروش واسمون می ذاشتن ذهنمون تازه بشه؟! گندیدیم به خدا!

از یه طرف دیگه وقتی میام تو وبلاگم و می بینم انقدر سوت و کوره دق می کنم! چرا این جا این جوری شده؟؟؟؟ چرا انقدر سوت و کوره؟؟؟   بابا آخه شماها کجایین؟؟؟؟ شاید دیگه منو دوست ندارین و نوشته هام بی مزه شده؟ هان؟؟؟  تو چشماتون نگاه نمی کنم اگه فکر کنین من عقده ی تعداد نظرات بالا واسه پستام مونده رو دلما!!! اصلا دیگه اسمتونم نمیارم و تو روتون نگاه نمی کنم!!!!

امروز رفتم اسم همشیره رو بنویسم کلاس کنکور که مغزم سوت کشید وقتی قیمتارو دیدم. معلم افتضاحش ساعتی ۴۰ تومن می گیره دیگه چه برسه به اون معروفش!!! واسه ی همین عزممان را جزم کردیم که برویم تدریس کنیم! باشد تا رستگار گردیم و به راه راست هدایت گردیم و پولی درآوریم که هی بدهیم کیف و کفش و مانتو و ماتیک و سرخاب سفیداب و جی جی بی جی...!!!!

دلم می خواد وقتایی که شلنگ آسمون تو این شهر پاره شده من یه کاپشن یا پالتو بکنم تنم و بزنم تو خیابون! ( ایکونه اگر مردی برو تا دوباره آنفولانزات عود کنه! ) 

از یه طرفی عزمم رو جزم کردم که قلب و خون ۲۰ بشم!!!! اما وقتی یاد حجمش می افتم هول می کنم وحشتناک و استرس می گیرم! بعد می گم حالا چی کنم؟! حالا چه گلی بگیرم؟ حالا چی بخونم؟!؟! حالا...؟!؟!؟! ( آیکونه کوبیدن سر به دیوار به صورت آهسته و پیوسته! )

من برم بخوابم...!

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 0:11 توسط خودم!| |
در بیست و یک سالگی در تجارت شکست خورد.

در بیست و دو سالگی در رقابت های انتخاباتی مجلس ناموفق ماند.

در بیست و چهار سالگی بار دیگر در تجارت شکست خورد.

در بیست و شش سالگی همسر محبوبش را از دست داد.

در سی و چهار سالگی در رقابت های انتخاباتی کنگره شکست خورد.

در چهل و پنج سالگی خواست سناتور شود نتوانست.

در چهل و هفت سالگی می خواست معاون رئیس جمهور شود اما نتوانست.

در پنجاه و دو سالگی به عنوان رئیس جمهور آمریکا انتخاب شد.

این فرد ابراهام لینکلن بود.

نتیجه گیری :

اولی : می گم واسه همینه منم انقدر شکست می خورم، نه؟!؟!؟!

دومی : اگه دیدین منم رئیس جمهور شدم یه وقت تعجب نکنین!!!!

سومی : حواستون باشه تارخچه ی زندگی منو جمع کنین که ردیس جمهور شدم برام از پستا آپ کنین!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 14:6 توسط خودم!| |
این آنفولانزای بنده خوب بشو که نیست هیچی، هر شب به علائمش اضافه می شه! صبحا خیلی حالم بده، خیلی... یه هفته اس تو خونه ام! دارم دیگه چل می شم. اصلا هم نمی تونم از خونه بیام بیرون.

ما به هیچ وجه قادر نمی باشیم با خانومه والده آب هایمان را در یک جو جاری کنیم! ابدا!

آخ انقده حالم بده، آخ انقده مثل گوش مخملیا تا زانو تو گل گیر کردم! آخ انقده دلم می خواد انقلاب فرهنگی بشه در دانشگاها ببنده! آخ انقده من افسرده ام! آخ انقده من هی دلم چیز نو می خواد...! آخ...!!!

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 23:59 توسط خودم!| |