تبليغاتX
روزهای خاکستری من
روزهای خاکستری من

واااااااااااااای خدا جون! دارم از خوشحالی پس می افتم! دارم ذوق مرگ می شم! منو این همه خوشبختی محاله!!!! یعنی واقعا نمی دونم چطوری باید خوشحالیمو واستون وصف کنم! دیروز مامان بابا رفتن!!! الانم دیگه تو آسمونای اروپا دارن سیر می کنن و تا چند ساعت دیگه می رسن ایتالیا! Yahو جریان دیروز از این قرار بود که :

وقتی ازشون خداحافظی کردیم و من و همشیره در خونه رو بستیم، اول بنده یه قر دادم، بعد دستامونو با خوشحالی به هم می کوبیدیم و جیغ می کشیدیم! و در نتیجه جیغ همان و نقشه های پلید ما همان...! سوییچ رو که پیدا کردیم، کلید همه ی قفلارو هم پیدا کردیم! فقط مونده بود کارت ماشین که نمی دونستیم کجاس؟! تعجب نکن! آره! می خواستیم بریم رانندگی...!  رفتم اتاق مامان بابارو گشتم و نیافتم! همشیره رفت تو داشبورد ماشین رو گشت و نیافت! در نتیجه تنها جایی که می موند اتاق بابا بود که شتر با بارش توش گم می شد! انقدر به هم ریخته بود که نمی شد توش راه بری! هر گوشه از اتاق پر بود از پرونده و کاغذ پاره که نمی دونم واسه چی جمعشون کرده؟! دیگه دل رو به دریا زدم و وارد اون بازار شام شدم! دیدم اصلا محاله! مثل این می مونه که دنبال سوزن تو انبار کاه بگردی!  در نتیجه دست به کار شدم و شروع کردم به جمع آوری اتاق...

وای، چشمت روز بد نبینه، انقدر آشغال و کاغذ ریختم دور که حد نداره! تمومه کتاب خونه هاشو ریختم بیرون و دوباره از نو کتابارو توش مرتب چیدم. حالا همشیره هم هی می اومد و می رفت و می گفت :

- بابا انقده وسواس به خرج نده. ولش کن این اتاقو!

وقتی دید من گوش نمی دم شروع کرد جیبای شلوار بابا رو گشتن و ییهو دیدم که داره جیغ می زنه :

- واااااااای پیداش کردم! بیا اینم کارت ماشین و کارت سوخت!!!

- نه ه ه ه ه ه!!!! آخ جوووووووووووون! ( با هیجان و جیغ خوانده شود! ) بذار این جا رو جمع کنم و تمیز بشه بعد می ریم گردش! دمت گرم! بابا ایول!

خلاصه اینکه الان بابا بره تو اتاقش هیجان زده می شه! انقده تمیز شده که نگو!

و در نتیجه من و همشیره با ماشین رفتیم بیرون و آخ حالی بردیم...! آخ حالی بردیم! ۳ ساعت رانندگی کردم. انقده خوب می رم! کلی رفت رو اعتماد به نفسم!  با هم رفتیم فیلم خریدیم، شیرینی خریدیم، کلی خرید کردیم و برگشتیم!  حالا می خوام هر روز با ماشین برم کیف کنم!

دیشب هم رفتیم پیش علی و آناهیتا و همشیره موند همون جا و من صبح برگشتم.

قرارمان بر این باشد که من بیایم و هار بازی هایم را در این جا در این ۱۲ روز بگویم! وای یه حالی میده ه ه ه...! خونه ی خالی خیلی حال میده...!

تا بعد...!!!

پ.ن. : انشاا... سر فرصت کامنتاتونو جوای می دم!

نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 10:53 توسط خودم!| |
و این روزها من و همشیره در نیمه های شب چراغ ها را خاموش کرده و فیلم های ترسناک می بینیم و می ترسیم در حد مرگ!!!! باشد که رستگار گردیم...!

اعصابمان که از انتخابات خورد هست، با این فیلم ها خوردتر هم می شود!

ولی خدایی خیلی می ترسیم! یعنی سنکوپ می کنیم...!

نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 2:20 توسط خودم!| |
دیگه حالم از هر چی انتخابات و حرفشه به هم می خوره! یه خر دیگه می خواد رئیس جمهور بشه اون وقت تو شهر ما مردم باید کتک بخورن! معلوم نیست چه خبره! بنده که اصلا خودم رو اذیت ننمودم! تو بگو اصلا کوچکترین توجهی کردم به این سر و صداها؟! البته تو خونه با ابوی هی دعوام می شد! یا سر این مناظره ها دست و پام از عصبانیت می لرزید و دندونام هی به هم کوبیده و فشرده می شدند! ( می بینی چقدر بی تفاوتم؟!   )

تا حالا شده توهین بشنوی و جواب هم بدی و اعصابتم گه مرغی بشه و بعدش نفرین کنی و نفرینت بگیره؟؟؟!!! خوب من تا حالا چند بار واسم پیش اومده، اونم در رابطه با خانومه والده و ابوی گرامی! البته نه که فکر کنی بنده اهل نفرین و آه این چیزاما! نه والا...!!! فقط وقتی عصبانی می شم از دستشون، حال می کنم یه جمله ای بگم و آرزو کنم که به واقعیت بپیونده!!!!  

۴ ساله که ما خون دل خوردیم، ۴ ساله که این پدر ما هی این در قابلمه رو هر شب می ذاره و ور می داره! چرا؟ نمی دونم والا! یعنی دلم نمی آد بگم کرم داره ولی وقتی بهش فکر می کنم و می بینم مامان هم همین نظرو داره واقعا باور می کنم که کرم داره! ( خدایا منو ببخش اما دیگه چی بگم خوب؟! اصلا دوست ندارم اینو بگم ولی خوب همینه دیگه! )

بعد از ۶ ماه با کلی التماس من و همشیره دوباره برپاش کرد. من نمی دونم وقتی نمی خواد کسی بفهمه چرا اصلا می خرتش؟! خوب نخره، ما هم وقتی فکر کنیم نداریم دیگه گیر نمی دیم. ولی وقتی می خره دیگه بذارتش خوب! چرا هی می ذاره و ور می داره؟! نه که ما الان خیلی مهمیم و همه ی شهر دنبال اینه که بفهمه ما ماهواره داریم و برن گزارش بدن! آخه تو این شهر کوفتی ماهواره رو بدجور جمع می کنن! محله ی ما هم همه ی اطلاعاتی تشریف دارن و ما این جا از شانس بد تک در اومدیم و همرنگ بقیه نیستیم! حالا بماند...!

جریان از این قرار بود که من می گم وقتی دوست نداری باشه برش دار و سر به نیستش کن و هم خیال ما رو راحت کن، هم خودتو! اما پدر گرامی می گن من هر وقت دلم بخواد می ذارمش هر وقتم دلم بخواد برش می دارم. ولی اینو در نظر نمی گیرن که دهن ما سرویس می شه تا زاویه ی کوفتیش تنظیم بشه! اونم واسه چند ساعت. در نتیجه دیگه صدای همه ی خونه در اومد! آخه از دیروز تا حالا ۶ بار گذاشتش و ورش داشت! و در نتیجه سر شام، در حضور مادر بزرگ یک سری مکالمات خشن رد و بدل شد که از این قرار بود :

من : بابا؟ واسه چی دوباره این دیش رو زدی خراب کردی؟! امشب فیلم داشت!

ابوی بنده : دلم می خواد! مشکلیه؟!

- بله! مشکلیه کههمه رو کلافه کرده! خوب کلافه شدم انقدر از صبح تنظیمش کردم و زدی خرابش کردی. خودت شاهد بودی چند ساعت تنظیمش وقت می بره.

- خونمه! دلم می خواد! ( با داد بخون! منطقم حال کن! )

- خونه ی ما هم هست! ۳ نفرو مسخره کردی!!!! یا ورش دار یا وقتی می ذاریش دیگه انقدر مارو اذیت نکن و نزن خرابش کن! تا حالا پیمان ۱۰ بار اومده و درستش کرده و شما فرداش خرابش کردی.

مامان : راست می گه دیگه! خوب یعنی چی؟

ابوی بنده : همینه که هست! ( با داد بخون! کلا دیالوگارو از این به بعد با داد بخون! چون من آمپرم بدجور رفت بالا! )

من : الهی که همه بفهمن! اصلا خودم می رم تو شهر بوق و کرنا می کنم! الهی به این وقت عزیز بیان بگیرن و جمعش کنن!

ابوی بنده : از تو بعید نیست! هر وقت تشریفتو بردی خونه ی خودت هر کاری دلت خواست بکن!

- نه میام از شما اجازه می گیرم! معلومه هر کاری دلم بخواد می کنم! دیگه مسخره شو در آوردی. یه روز وقت همه رو می گیری تا تنظیمش کنی و بعد می زنیش به هم.

- هر کاری دوست داشته باشم می کنم...

دیگه از این به بعد پدر حرفای بدی زدن که بنده بغض در گلومو گرفت و نگای قیافه ی مسخره ی مامان بزرگ کردم و بیشتر زورم گرفت. دیگه جوابشو ندادم چون بابا با همه ی صفت های خوبی که داره یه عیب بزرگ داره و اونم نمایش دادن جلوی غریبه ها به همین صورته! بعدشم حرف بد می زنه که من دیگه از این اخلاقش متنفرم! عمدا هم جلوی غریبه این کارو می کنه که نمی دونم دلیلش چیه. با همه ی حسنایی که داره این عیب رو هم داره. نمی خواستم این جا بنویسم اما دیگه کفرم بالا اومده!

مامان بزرگمم که از خداشه این جوری بشه و فیض ببره و بهونه جور کنه که پشت سر من و همشیره صفحه بذاره!

فقط گفتم : خیلی بی ادبی! و اومدم بالا! می دونم منم بد حرف زدم اما دیگه عصبانی و ناراحت شدم. حق نداره توهین کنه. من فقط ازش خواستم بذاره امشب فیلم ببینیم که دعوا راه انداخت و جالب هم این جا بود که مامان حرف منو تایید می کرد.

قرار شد دیگه من و همشیره ماهواره نخوایم و کمک به تنظیمش نکنیم و اعتصاب کردیم! حالا ببین چی بکنم من! وایسا...

ولی الهی همه بفهمن!

پ.ن. ۱ : دندان عقلمان را جراحی نمو ده ایم و در دهانمان چهار بخیه می باشد که ما هی زبانشان می زنیم و نباید بزنیم و بسی حال می کنیم! شما می دانید چرا ما خل شده ایم آیا؟!

پ.ن. ۲ : یعنی فقط منتظرم یه چیزی بهم بگم تا نعره بزنم بدجور و هفت محل رو خبر کنم! به یک عدد حمام گرم و قهوه ی تلخ برای تسکین اعصابمان نیازمندیم!

پ.ن. ۳ : راهی برای بازگشت به سوی علم سراغ دارید آیا؟!

پ.ن. ۴ : دلم می خواد با یه نفر از این جا برم. به یه جای دور. بدون هیچ فکر و خیال و استرسی. خدایا آیا این خیلی خواسته ی زیادیه؟؟؟ خواهش می کنم کمکم کن... خستم، خسته...!  

پ.ن. ۵ : جدیدا بعضیاتون بی معرفت شدید و دیگه نمی آید... به کمکمتون نیاز دارم... به راهنماییاتون... روزام خاکستریه... بعضی روزاش به تلخیه زهر... تلخ و سیاه...

 خدایا صبرم کی تموم می شه؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 23:8 توسط خودم!| |
اینجانب از اون جهت که این روزا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم و حساسیت هم پیدا نموده ام ( فعلو داشتی خدایی؟! ) قیافه ام و کارام خیلی بی مزه شده! مثلا این که گفتم پوستم خوب شده بود؟ خوب چون کرمم گرفته بود، سوزن داغ کردم و فرو کردم در یک روزنه ای از پوستم که ببینم به کجا می ره آیا؟! حالا یه زخم ناقابل کوچیک رو لپم دارم که مهم نیست اما انگار یکی چنگم زده! خوب می شه! تو خودتو ناراحت نکن! اینم بذار به حساب همون بلاهایی که سر خودم میارم!!!

یا مثلا این که وزن کم نموده ام! چرا؟ چون گرسنم می شه اما باز چون اخلاقم سگیه و به خودم گیر دادم هیچی نمی خورم! در نتیجه تو خونه اهل بیت صداشون در اومده که بی قواره شدی! اما درصدد ( درسدد؟! درثدد؟! ) هستم که بیشتر کم کنم! که وزنم بشه قدم منهای ۱۱۵!!! خیلی خوب می شه، نه؟! الان دو کیلو با این وضعیت فاصله دارم! اما نمی دونم چرا با مانتو مشخص نیست! شاید به خاطر مانتوهای گشاد بنده اس!  

یا یه نمونه ی دیگه، باشگاه رفتنمه! می رم اون جا و با اعصاب خورد بر می گردم خونه! چرا؟ چون اون جا سالن مد می باشد! مثلا دختره میاد با یه لباس فوق العاده زیبا و ست که حتی بند کفششم با لباس و آرایش و موهاش سته! حالا نمی دونم این همه وقت رو از کجا میاره که من اگه بخوام وقت بزام هم باز نمی رسم اون جوری خودم رو درست کنم!  هیچ کاری هم نمی کنما! اما به نظرم خیلی وقت می خواد و بنده هم خیلی دلم می خواد اما نه دل و دماغشو دارم نه انرژیشو. در نتیجه بنده که با همون شلوار کوماندویی مورد علاقه ام و یه تاپ ساده می رم اون جا و موهامم دم اسبی می کنم، افسردگی مزمن می گیرم و بر می گردم خونه!

جالب هم این جاست که اونا هیچ گونه تحرکی نمی کنن و بنده عین یه اسب می دوم و عرق می ریزم و وزنه می زنم و جونم از یه جام در میاد! ( خیلی غر می زنم، می دونم! همچنان دلم می خواد غر بزنم! )

بعد با خودم فکر می کنم طفلک آقای ف. که منو با این قیافه ام تحمل می کنه! از یه طرف دیگه هم مامان هی می گه اینایی که موهاشون رو رنگ می کنن زود موهاشون سفید می شه و کچل می شن، یا اینایی که کرم پودر می زنن پوستشون از ریخت در میاد یا چه می دونم اینایی که آرایش چشم می کنن مژه هاشون می ریزه! اما بنده که نگاشون می کنم بسی خوشم میاد و می بینم که روز به روزم خوشگل تر می شن و من همون دختر ۲۰ ساله ام که تو دبیرستان هم همین جوری بود یعنی همون که بودم هستم که هستم!!!!!

 حالا کدومش درسته؟! البته من مهمونی ساده نمی رم و همه می گن تو مهمونی یه آدم دیگه می شی!  بحث من سر بیرون و تو خیابونه! ( خیلی مخم قاتیه! خودم می دونم! )

یه مثال دیگه هم این حساسیت کوفتیمه که امسال عود کرده. دور لبم زخم شده!  اشک می ریزم بیا و ببین. شلنگ بینیم هم پاره شده! خیلی اوضاع داغونیه!

مسئله ی دائم و همیشگی هم که درسمه که البته اندک اندک می خونم و اوضاع اون بدک نیست اما خیلی خوب هم نیست! ولی باز هم پشیمون نیستم چون به این استراحت ۶ ماهه واقعا نیاز داشتم!

دلم رانندگی می خواد و با خودم قرار گذاشتم مامان اینا که رفتن ایتالیا من ماشین رو کش برم!!! که همه ی دوستانم می گن فکر پلیدیه!

یه نمونه ی خیلی اعصاب خورد کن هم این مناظره های شبانه و انتخاباته که بین من و ابوی گرامی همه ش دعوا می شه. هر کی یه چیزی می گه و منم یه این روزا داغونم، بدتر می ریزم به هم! نمی دونمم چرا؟! به خودم می گم به تو چه آیا؟!

حالا من اگه آرایش بکنم دو روز دیگه بی ریخت می شم؟! کسی هست این جا که موهاشو رنگ کرده باشه یا چند سال مداوم باشه که آرایش خفن بکنه؟! ( خل شدم! دیگه از دست رفتم! خودم می دونم! )

دلم لباس می خواد!

دیدی حالا چه ذهن آشفته ای دارم؟! احساس می کنم نیاز دارم برم یه جایی که هیچ نگرانی و استرسی توش نباشه!

نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 12:44 توسط خودم!| |
اعصابم گه مرغیه بدجور! باید تا شنبه ۱۰۰ صفحه بخونم و واسه ۳ روز خیلی زیاده! اونم ۱۰۰ صفحه ای که معادل ۱۰۰۰ صفحه است!!!  بحث تعداد صفحه ها نیست. بحث اعصاب بنده اس...

به وبلاگ همتون سر می زنم. اما حال کامنت گذتشتن ندارم! نمی دونم تا شنبه این ورا بیام یا نه اما مامان بابا دارن می رن ایتالیا و بدبختیه من و همشیره هم شروع می شه با مادر بزرگ جانمان...!

تا بعد...

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 17:27 توسط خودم!| |